گرازین منزل ویران به سوی خانه روم
دوشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۹، ۰۳:۱۹ ب.ظ


گرازین منزل ویران به سوی خانه روم
دگـر آنجـا که روم عـاقل و فرزانه روم
به سفررفتن یانرفتن ِ خواجه ی شیراز حضرت "حافظ " درهاله ای ازابهام فرورفته ومستنداتِ تاریخی دراین مورد وجود ندارد ومصداق ِ"هرکسی برحَسَبِ فکر گمانی دارد"شده است! آنچه که ازدیوان آن حضرت استنباط می گردد این است که حافظ زیاداهل مسافرت نبوده، ویشتربه سیروسلوک معنوی توجّه داشته است. چراکه زندگی یک سفرمحض ومطلق است سفری که به هیچ منتهی می شود به جایی که درهیچ کجا وجودندارد.تمام نگرانیهاودلشوره ها مربوط به مقصد وهدف است اگربپذیریم که زندگی هیچ هدفی ندارد آسوده خاطرترشده ودلتنگیهایمان محو خواهدشد.
برای پی بردن به شان نزول این غزل ،باید درنظرداشت که به رغم آنکه حافظ پرورش یافته ی مکتب قرآن بود بااینحال خیلی زود بارسیدن به سطحی از آگاهی، بسرعت خودراازبندتعلقات دینی ودنیوی، خلاص نمودوبه آزاداندیشی روی آورد. کاری که اغلب روشن ضمیران وجویندگان حقیقت، خودراملزم به انجام آن می کنند وباتخریب باورهاو اعتقادات مذهبی ،دینی وسنتی ،فضایی بازایجادمی کنند تابابرداشته شدن موانع رشدونموهوشیاری،به راحتی درهرزمان باافزایش آگاهی وبیداری،توانسته باشند نظرات متفاوت ومتضادرابپذیرند. ایمان راسخ واعتقادات محکم به هرچیزی فارغ ازدرست ونادرست بودن موضوع، باعث توقفِ جوینده شده وهیچ فضایی برای رشدونمو وشکوفایی باقی نمی گذارد.
ازآن به بعد بودکه نگرش حافظ نسبت به همه چیزشامل: چیستی وچرایی زندگی، مذهب،شریعت، آخرت ومهم ترازهمه "عشق" متحول گشت ونه تنهاراه او ازراه زاهدان ومتشرعین جداشد بلکه دربسیاری ازجهات اوو زاهدان ومتشرّعین،مقابل یکدیگر قرارگرفتند. ودرنهایت حافظ ازسوی متشرّعین متعصّب به سبب زیرسئوال بردن قداست دروغین آنها وآگاهسازی مردم درمظان اتهام تکفیر واقدام علیه امنیت ملی!قرارگرفته وبه یزدتبعید شد. اوگمان می کردکه شاه شجاع ودوستان درباریش به حرمت دوستی ورفاقت ازاو حمایت کرده ومانع ازاجرای حکم تبعید خواهندشد اماظاهرا شاه شجاع ویارانش فقط توانسته بودند حکم اعدام اورابه تبعیدو حصردرمنزل درشهر یزد تقلیل دهند.
در دیوان "حافظ" چند غزل هست که احتمالاً طیّ ِ این سفر سروده شده است. از جمله این غزل:
"منزل ویران" : اشاره به یزد دارد. گویندحتی هنوز هم باقیماندههای بافتِ قدیمی شهر که با خِشت و گِل ساخته شده ویـرانه به نظر میرسد و احساس دلتنگی به آدم دست میدهد و نیـز وجود خانهای به نام "زندان سکندر" باعث شده که یزد را منزل ویـرانه و زندان سکندر بنامند.
معنی بیت : اگر ازاین شهر ویـرانهی یـزدخلاصی یابم، اینبـار بـا حکمت و مصلحت اندیشی به شیـراز میروم تا دیگرباربه چنین بلایایی مبتلا نگردم.
گویند حافظ به سببِ باورها واعتقاداتِ شخصی، تهدید وتکفیر وتبعیدشد! دراینجا ظاهراً به همین مسئله اشاره دارد. گویی که رنج ومصیبتِ فراوانی تحمّل نموده وسرش به سنگ ِ ندامت خورده باشد می فرماید که اگر این تبعید به سلامتی به پایان رسد سعی می کنم پس ازاین با تعقّل رفتار کنم،مصلحت اندیشی کنم وبه تبلیغ باورها وعقایدِ خود نپردازم! لیکن باروحیّه ای که ازحافظ سُراغ داریم باتعقّل رفتارکردنِ او بعید بنظرمی رسد! مگرآنکه مصلحت اندیشی وباتعقّل رفتارکردن ِ اونیز معنا ومفهوم حافظانه ای داشته باشد!
خرّم آن روزکزین منزل ِ ویران بروم
راحتِ جان طلبم وزپی جانان بروم
زین سفر گربسلامت به وطن بازرسم
نذرکردم که هم از راه به میخانه روم
"وطن" : اشاره به شیـراز
"نذر": یک اصطلاح شرعیست : تعهدی است که بنده با خدا میبندد تا اگرآرزویش برآورده شود کارخیری مثل: توزیع غذا وکمک به مستمندان انجام دهد. در فقه نـذر شرایطی دارد ، از جمله اینکه : عمل به نـذر واجب است ، نـذر نبایـد مـنـکر و گناه باشد ، حتماً بعد از نیت باید صیغهیِ نـذر بر زبان جاری شـود.
در اینجا می بینیم که حافظ نه تنها در"زمان ِتبعید" سرش به سنگ نخورده و دست از باورهایش برنداشته ،بلکه "نـذر" کرده قبل ازآنکه به خانه برسد اوّل به میکده رفته وبه شرابخواری بپردازد وسپس به منزل مراجعت کند! روشن است که "تبعید" نیز همانندِ تهدید وتکفیر نتوانسته، اورا واداربه تسلیم وشکست نماید. ضمن آنکه حافظ "نذر کردن" رانیز دراینجابه سُخره گرفته وبه شریعت دهن کجی می کند!.
مـعـنـی بـیـت : نذر کردهام که اگرازاین سفر به سلامت به شیراز برسم، قبل ازهرچیزیک راست به میخانه بروم وپس ازنوشیدن ِ شراب به منزل خود بروم .
تازمیخانه ومی نام ونشان خواهدبود
سرماخاک ره پیرمُغان خواهدبود.
تابگویم که چه کشفم شدازین سیروسلوک
بـه دَرِ صـومـعه با بـَربط و پـیمانه روم
"کشف شدن" : آشکار شدن
"سیر": گردش ، سفـر
"سلوک" : رفتار کنترل شده
"سیر وسلوک" : در مسیر کسب ِ دانش ومعرفت و رسیدن به مقامات معنوی تلاش کردن
بنظرمی رسد دراینجا منظورحافظ ازسیروسلوک، هم سیر وسفرازشیرازبه یزدهست وهم تلاشهای روحانی که دراین مدّت،برای کسبِ معرفت انجام داده است.هردومعنی درهم آمیخته شده است.
"صومعه" درنظرگاهِ حافظ محلّ خوشنامی نیست، درآنجا خرقه پوشانی تجمّع کرده اند که ریاکار و فریبکارند. تنها جایی که درنظرگاه ِ حافظ ازاعتبارمعنوی برخورداراست میخانه،دیرمُغان و خرابات است. تنها دریکی دوغزل از"صومعه" به نیکی یادکرده است. قطعاً درآنهانیز صومعه ی خرقه پوشان مدِّ نظرنبوده بلکه صومعه ای رامتصوّرشده که در "عالـَم قـُدس" جای دارد نه درروی زمین:
صـوفی صـومعهی عالـَم قـُدسم لیکن
حالـیا دیر مـُغـان ست حـوالتگـاهم
"بـربط" :آلت موسیقی
مـعـنـی بـیـت : درادامه یِ بیتِ قبلی می فرماید: پس ازآنکه به میخانه رفتم وسرمست شدم، غزلخوان وپایکوبان باآهنگ موسیقی وپیمانه ی شراب دردست، به سوی صومعه حرکت می کنم وخرقه پوشان وصوفیان را ازکشفیّاتی که درطول مدّتِ تبعید به دست آوردم آگاه می سازم.
حافظ بخیل وحسود نیست هرچه بدست می آوردسخاوتمندانه وبی هیچ منّتی بامردم درمیان می گذارد. اونیک می داند که زندگانی آدمی بسته به میزان آگاهیست وآگاهی نقش کلیدی درسعادت یا سیه بختی هرکس دارد.
همچوجم جُرعه ی مانوش که سرِّدوجهان
پرتو ِ جام ِجهان بین دَهدَت آگاهی
آشنایان ره عشـق گرم خون بخورند
ناکسم گربشکایت سوی بیگانه روم
"گرم خون بخورند" : اگرهم خونم رابریزند یا اگرهم زَجرم دهند وخون ِدل به خوردِ من بدهند.
حافظ عشق را آنقدرگرامی وعزیز ومقدّس می داند که هرزیان وخسارتی که ببیند وبگونه ای مرتبط باعشق باشد، آن خسارت را نعمت می داند ودرمقام جبران زیان برنمی آید ازاین رومی فرماید:
اگرازاطرافیانم یاهرکسی دیگرکه باعشق آشناهست به من ضرروزیانی برساند یاحتّا بخواهد خونم رابریزد ویاآنقدرزجر واندوه دهد که باعثِ خونین دل شدنم گردد، به حُرمتِ اینکه باعشق آشناست اوراخواهم بخشید. نامرد وناجوانمردم اگر بخواهم از چنین کسی گله و شکایت به یک غریبه بروم .
غریبه درنظرگاهِ حافظ کسی هست که باعشق بیگانه هست حتّا اگرنزدیکترین خویشاوند نیزبوده باشد نامَحرم وغریبه هست!
تانگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامَحرم نباشد جای پیغام سروش
بعد ازین دست من وزلف چوزنجیرنگار
چند وچـند از پی کام دل دیوانه روم ؟!
حافظ درخیال تصوّرمی کند که ازاین سفر بسلامت به منزل رسیده، اوّل مستقیم به میکده سری زده،سپس بابربط وپیمانه به صومعه رفته تا ازکشف وشهودی که درطول ِ تحمّل ِ تبعید داشته به خرقه پوشان بازگوکرده است. حالا تصمیم می گیرد دیگرزلفِ یار را رها نکند وتاپایان عمر درسعادت ونیکبختی زندگی کند.
"دست به زلف رسیدن" نشانهی وصال و برطرف شدن هجران است
مـعـنـی بـیـت : بعد از بازگشت از سفر دست دل در حلقه های زنجیرزلفِ معشوق خواهم کرد وهیچ کارباطل و حاشیه ای یا ازروی هوا وهوس انجام نخواهم داد. فقط بعد از این باید کنار معشوقم باشم و از وصال اوبهرمندگردم. دیگر بطلالت وبیهودگی بس است.
کام خود آخرعمرازمِی ومعشوق بگیر
حیفِ اوقات که یکسربه بطالت برود.
گـر بـبینم خم ابروی چو محرابش باز
سجدهی شـُکرکنم وز پی شـُکرانه روم
"باز" دراینجا هم به معنایِ گشادگی ِ ابروکه نشانه یِ رضایتِ دوست است، هم به معنای دوباره هست.
مـعـنـی بـیت : اگرقسمت شود ودستِ دل درحلقه های زنجیرزلفِ یارببندم، اگرمحرابِ ابروان ِ معشوق را دوباره ببینم، اگر گره برابروی یار نبینم واورا سرحال ودرحالِ رضایتِ خاطرببینم، من به منتهای آرزو می رسم ودیگر خوشبخت وکامروا می گردم. درآنصورت به میمنتِ این اتّفاق ودرمقام شکرگزاری ،پیشانی برخاک می نهم وسجده ی شُکرمی گزارم وهمواره لحظاتِ خودرا به سپاسگزاری وشکرکردن سپری می کنم.
خوش کردیاوری فلکت روز داوری
تاشُکرچون کنی وچه شکرانه آوری
خـُرّم آن دم کـه چـو حافظ بـه تولاّی ورزیر
سرخوش از میکده بـا دوست به کاشانه روم
حافظ معمولاً دربیتِ پایانی، خودرا ازنگاهِ دیگران موردِ تجزیه تحلیل وارزیابی قرارمی دهد واز زاویه ی یک شخصی دیگر خودرا نگاه می کند.
"تولاّ" : دوستی و عنایت ،توجّه و محبّت ای خوش آن لحظهای که سَرمست وشادان، دوشادوش ِ دوست صمیمی ورفیق ِ شفیق (احتمالاً منظور"خواجه جلال الدین تورانشاه" است که باحافظ اُنس واُلفتی داشته) ازمیخانه بسوی خانه روان گردم.
حدیث مدرسه وخانگه مگوی که باز
فتاد برسرحافظ هوای میخانه
- ۹۹/۰۹/۲۴
- ۵۵۹ نمایش


